|
|
|
|
|
یه سلام تر و تازه به همه اونایی که اومدن و این مدت که نبودم به من سر زدن. یه وقت فکر نکنین شماهارو یادم رفته ها.نه. اما از این به بعد اگه دوست داشتین به صفحه دل من سر بزنید به آدرس وبلاگ 360 سانازی و البته به صفحه من بياين. خوشحال ميشم ببينمتون. ديگه يه شب باروني آپ نميشه.آخه ديگه خيلي وقته كه شبهاي من بارونيه. |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 19:42 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه قشنگ ترین آرزوهارو براش می کردم
اما اون رفت و قشنگ ترین آرزوهارو برای همیشه با خودش برد... |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:16 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
كوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ ... در تو اين قصه ي پرهيز - كه چه ؟ ... در من اين شعله ي عصيان نياز ... در تو د مسردي پاييز - كه چه ؟ ...حرف بايد زد ! ... درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است ... و عبث بودن پندار سرور آ ور مهر .
آشنايي با شور ؟ .... و جدايي با درد ؟ ... ونشستن در بهت فراموشي - يا غرق غرور ؟
سينه ام آيينه اي ست ، با غباري از غم ... تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار .
با تو اكنون چه فراموشيها ... با من اكنون چه نشستنها ... خاموشي هاست .
تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من .
(مصدق) |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:58 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
برگ از درخت خسته میشه
وگرنه پائیز بهونه است... |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:11 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
/// اگه مي خواي بقيه اش رو بخوني ،اينجا كليك كن\\\ |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:12 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بود و دلم هوای آفتاب کرده بود. با عجله پنجره ی اتاقم را باز کردم. چشمانم به افق ارغوانی خيره ماند. خورشيد آرام آرام بالا می آمد و اشعه زيبايش از لای ابرهای سفيد بيرون می تابيد ... چقدر زيبا و دلنشين بود.طلوع خورشيد مرا ياد زندگی می اندازد... زندگی نو و تازه ... بعد از هر غروب و بعد از هر تاريکی با تمام شکوه و عظمتش طلوع می کند و اميدی نو همراه می آورد و عشق را به شبنم روی گلبرگها هديه می دهد و تو در آن لحظه که به غروب پشت ميکنی و طلوع را ميفهمی, و در آن لحظه که با نور زيبايش از خواب می پري، بيدار می شوی و زندگی ميکنی، بزرگترينی ... بزرگترين ... اينقدر بزرگ که اگر دستت را دراز کنی, ميتوانی آن را در مشت بگيری و گرم گرم شوی....... |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:32 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
My mother is ………………………………
A DENTIST who uses a string. A SUNSHINE on a cloudy day. A STORY TELLER when you can't get to sleep. A HAIR STYLIST on the night of the prom. A DOCTOR who cures poison ivy. A TEACHER who teaches about life. A SEAMSTRESS who patches torn jeans. A COMEDIAN who makes you laugh when you're down. /// اگه مي خواي بقيه اش رو بخوني ،اينجا كليك كن\\\ |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:53 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و .... /// اگه مي خواي بقيه اش رو بخوني ،اينجا كليك كن\\\ |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:17 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه عاشق کسی شدی..... شکسپير: -------------------- خوشبين: --------------------
/// اگه مي خواي بقيه اش رو بخوني ،اينجا كليك كن\\\ |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:50 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود.
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. |
||
|
+
در این تاریخ نوشتم چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:54 توسط ساناز
|
|
||